تبليغاتX
www.boodonabood90.blogfa.com




































www.boodonabood90.blogfa.com

...خداوند همیشه همراه توست هرچه خسته تر باشی او نزدیکتر است

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/33105879438812273089.jpg

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط زمستون|

این روزها دوستیها و دوست داشتن هم قراردادیست..!

اصلا برای همین است که مُدام فسخ میشود

آنهم یک طرفه، بیچاره او که نمیداند قرارداد را چگونه باید تنظیم کرد !

کاش گوش میدادم به همان تک نصیحت آن روزهای دلم...

کاش کمی زودتر از این مرده باشم

کاش کسی بگویدم وقت عبور من است از صراط

کاش خدایی باشد ....

کاش ..... همین ... همین...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط زمستون|

روزگار غریبی است... روزگار غریبی است... این روزها شبها مدام تاریکتر میشوند و مردم مدام

غریب تر، کیف ها بیشتر، کفشها بیشتر، حرفها، درسها بیشتر، رنگها بیشتر، آسمان دلگیرتر...

و دلها دلتنگ تر.. و عجب دلگیرم این روزها... دلتنگی حکایت امروز من است و این روزهای مانده

 تا آمدن یک وجود از آسمان به زمین ...

و این ابرها که می آیند و میروندَ،، و اما نه توقعی که بارانی ببارد، آخرمیدانی ... بگذریم...

اما هنوز میتوانم امید داشته باشم ....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط زمستون|

چه فرقی دارد آخر هرچه هم که باشد میخواهم به آسمان نگاه بیاندازم و به چشمهای

پنهان شده تو در زیر ابرها زل بزنم و اگر کسی هم داد زد که : آهای دیوانه,به آسمان نگاه

میکنی و به خودت لبخند میزنی؟!

چیزی نخواهم گفت! فقط خواهم خندیدو قول میدهم که به تمام چشم ها یکسان نگاه کنم

و با تمام دست ها اخت شوم,قول میدهم تو را بخوانم وحفظ شوم و در پیاده روهایی راه

بروم که تو بیشتر خوشت میآید!تازه میخواهم جای آرزوهایم را هم خالی بگذارم تا خودت

بنویسی و من مدام حظ کنم..

فرقی ندارد که..   تو که باشی زمین هم گرد است و هم زیبا, آسمان هم, هم بزرگ است

و هم پر از حال و هوای خیالات کودکی ام وآدم ها همان نقاشی های اولین دفترم که

صفحه اول آن را مادرم یک دختر کوچک نقاشی کرده بود,با لبهایی خندان,چشمانی پرامید

که دسته گل زیبایی در دستانش نگه داشته بود

و در حالی که به خواب میرفت آهسته میگفت:"این دختر قشنگ من است"...ف

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط زمستون|

باز هم بهار آمد و تو دلت هوای رفتن کرد ..

برو جانکم .. من هنوز هم چشم انتظار همین کوچه باغ خیالم

نکند دیرتر بیایی ُ نبینی که همین جا نشسته بودمت به انتظار...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط زمستون|

تویی که هستی، تویی که میشنوی ، پناهم میشوی، گاه اشکهایم، گاه خنده هایم ، گاه بغضهایم را با

تو قسمت میکنم...

به نام تو...

بهار هم عجب بهانه ای شد..! با حساب و کتاب نوشتن همیشه سخت بوده است، حسابمان بدانجا

میرسد که این روزها سخت میگذرند خدایا... قلمم با نوشتن غریبی میکند، بهار هم آمد تا دلتنگی را

وسط دلتنگی برویاند..

کم آورده ام خدایا، مثل هر بار که رو به سویت بوده ام، مثل همیشه..

شبهایم را پر کرده ای از خیالاتی که میآیند و میروند بدون آنکه کسی متوجهشان باشد شبهای مه آلود

هوس آلود ...این روزها بیقرارم میکنند،، بهار و بهار و باز بهار...بهار و خاطراتش...

تمام فصلهایم کم که آوردم رو به تو کردم خدایا... همیشه کم آوردم همیشه رو به سویت، همیشه

روبرویم بوده ای و تو پناهم و تو انتهای هر نگاهم ، و تو چراغ راهم ، امید و پایگاهم...

آن روزها سر به هوا بودن گناه نبود وقتی کتابهامان را ورق میزدیم از صغیر تا کبیر را از بَر بودیم و از

تو میخواندیم آخر چه میدانستیم که رفته ای آن بالاها که نگاهمان را برُبایی و هوایی مان کنی

چه میدانستیم این آسمان عاشق میکند و تا به خودمان آمدیم عاشق بودیم ... هوایی شده بودیم..

غریبی کردیم بر روی زمین و راهمان هم ندادی به آسمان.. خواستی که بسازیم ، ساختیم. گفتی بسوز ،

سوختیم. اما خدایا... شرط تمام این خواسته هایت لِقایت بود، نزدیکی به تو بود لِقایت پس کی؟

آدمها دلتنگ میشوند خدایا،، یادت که نرفته نه؟؟

نگاهمان به نگاهی گره خورد در این میان و چه مسیری را پی گرفتیم خدایا، چه میدانستیم که عاقبت

ندارد آخرت ندارد بعضی مسیرها...

و حالا محکوم ، حالا تحت تعقیب ، به جرم سر به هوایی به جرم بودن، هوایی بودن..

من همیشه خواسته ام که نزدیکتر شوم حتی قدمی، به تویی که رهایم نکردی، نمیکنی ، به تویی که

تکیه ام تویی ، تمام آنچه دارم... من همیشه عاشق میمانم ، سر به هوا ، هوایی.. من همیشه

خواسته ام قدمی به تو نزدیکتر باشم ...

و بعد از این از تو خواهم گفت با فرشته ای که در راهِ زمین است... فرشته ات را که به زمین سپردی

آسمانت را ، نگاهت را ازش دریغ مدار..

فرشته بگذار درِ گوشَت زمزمه کنم قبل از اینکه پا به زمین بگذاری ، از خدا قول بگیر که دستت را

رها نخواهد کرد هرگز.. بی این شرط پا به زمین مگذار که آخر عاقبت ندارد..

فرشته پا در زمین داشته باش و اما چشم و دل در آسمان...

یادت نرود قبل از اینکه بیایی از خدا قولت را گرفته باشی برای مراقبت از تو.. یادت نرود..

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط زمستون|

جمعه ها گم میشوند، شنبه ها بی معنا، یکشنبه ها خالی، دوشنبه هایم قلم خورد،

سه شنبه ها یعنی دلتنگی، چهارشنبه ها حذف، و پنج شنبه ها...

این روزها نه تقویمی ورق میخورد، نه سطری نوشته میشود، نه حرفی گفته،  فاصله را،

بیهودگی را ، ترس را ، معنا میکنم..

حرفی نیست جز یک سلام، یک بغل دلتنگی ، یک دنیا ناگفتنی، یک آسمان هوس،

هزار هزار سطر...

گنجشکها را میشمارم،ضربدر صدای کودکان مدرسه ی روبروی خانه، تقسیم بر  صدای

درختها که هر روز بر من سلام میکنند...

انگار ستاره ها هم جهت داشته اند و نمیدانستیم، ماه هم حرف میزد و نمیشنیدیم،

ابرها هم بوده اند نمیفهمیدیم، نمیدانم که شاید میدانستیم و میشنیدیم و میفهمیدیم..

خیالی نیست...

این روزها یادم میدهند که دست چپ و راستم کدام است، یادم میدهند چگونه غذابخورم،

چگونه بخوابم، چگونه راه بروم، چگونه بنشینم، چگونه فکر کنم که شاید دست آخر....

یگذریم این روزها...روزها بلند، زمان بی معنا، تقویمها گم...

اصلا بگذار بگویمت نه این حسها نوشتنی نه حرفهای من گفتنی..

آنچه هست تنها نگاه من به صفحات قرآن است برای یافتن دست خدا... همین ... همین

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط زمستون|

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن


(محمد علی حریری جهرمی)

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط زمستون|

بگذار تا بگویم از حرفهایی که دیگر نمیزنم.. شعرهایی که دیگر نمیخوانم.. کتابهایی که

دیگر نمیخرم هر بار هر روز هر بار تمام روزهایی که سعی میکنم فراموشم شوند از

تمام سالهایی که میخواهم از یاد ببرم از تمام سطرهایی که در این چند روز سوزانده ام..

لحظه هایی که به باد سپرده ام.. از خیابانی که هر بار مسیرم را کج کرده ام نکند که

قدمها یم باز تجربه اش کنند..

بگذار تا بگویم از روزهای ابری.. شبهای نازک غمناک.. از ماهیهای قرمز کوچک که دیروز

نگاه بچه ها را میدزدیدند.. از تازه شدنهای ویترین مغازه ها.. از خنده های یک مادر و فرزند

در اتوبوس.. از یک پیرمرد که دیروز خبر از شهریه دخترش میگرفت.. از مردی که به دنبال

جایی بود برای نشستن و کمی آسودن...آسمان که امروز تشنه ی باریدن بود ..

از خوشحالیهای دختری برای رفتن به خانه ی خدا و ملاقات با دوست...

سطرهای زیادی منتظر حرفهای زیادی در دل.. قصه تمام نشده است و من نمیخواهم

نامی از کلاغی بشنوم که نمیدانم چرا هرگز به خانه اش نرسید لابد قسمت نبود یا که

شاید قسمتی بود که من نبودم ..

زود .. درست به همین زودی پایان ماجراست و برگهایی که خالی مانده اند.. سطرهایی

که ناتمام .. قصه دارد تمام میشود اما نمیدانم بد یا خوب.....

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط زمستون|

عاشق که شدم تازه حس دیوانگی را فهمیدم حس شبهای تردید و روزهای ترس از نبودن

تکرار هر چه بیشتر نادانی و پرواز بی بهانه...

این روزها دوباره عاشق میشوم با باران که میفهمم باران که میبارد خدا سر میزند به ما... 

این روزها رُمان میخوانم با کمی اندوه و نگاه میکنم به هر چه باران و قطره های رحمت و اندیشیدن

به این مردمان و به  انتظار سی صد ساله ی ملتی برای تغیر و تحول ... و یاد مردمانی میافتم که

عاشقی را از یاد برده اند و عادت کرده اند به عادتهایشان و من به باران مینگرم و در انتظارم،،

انتظاری مبهم ... که از من کسی میآید برای تغییر؟ یا عادت؟ و شاید پیوستن به انتظار قصه ای

سی صد ساله  برای تغییر...

بگذریم... نشسته ام امروز رو به  باران خداوندگار..

همین مهربان بارانی من.... همین

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط زمستون|

دلم عجیب شرجی کرده است این روزها، هوای خواب به سَرم زده است هوای طلوعی دور، طلوعی دور،

 به مرغ عشق فالگیر به یا مقلب لحظه ای که گذشت و به حالنا، فکر میکنم...

به اینکِ این روزها .. ساده شده ام ساده تر از هر روز، ساده تر از همیشه.

دلم عجیب گرفته است است این روزها ، نمیدانم چرا باران نمیبارد..!

هوس نم نم بوی خاک میکنم که بپیچد به وجودم،  نفسهایم...

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط زمستون|

http://www.up.98ia.com/images/qrw2zm8mg2rk9imgzkgi.jpg

http://www.up.98ia.com/images/qmgiaiws6ml2omgozwa.jpg

یا خدا...

ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ها / ای مدبر شب و روز..

 

ای گرداننده سال و حالت ها / بگردان حال ما را به نیکوترین حال...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط زمستون|

بهار دارد می آید گنجشکان بیشتر جیک جیک میکنند این روزها انگار،، جنب و جوش مردم برای

گذراندن سالی که گذشت و قدم گذاشتن در سالی که در راه است ،، روزهایی که زنده شده اند انگار،،

زمین که کم کَمک بوی غریب خاک را باز به دوش میکشد و ...

هزار هزار بهانه هست برای لبخند  و نمیدانم،،  نه من دیگر...اصلا  بماند.

آرام شده ام این روزها  سرد وساکن ،، زمستان هم رفت .. و افسوس که انگار من هنوز ...

خرده نمیگیرم دیگر به خود که میدانم این ناتمام ماندن ،، بهانه گرفتن است ،، بهانه گرفتنهای منی

است که میخواهم نادیده بگیرمش ..

سراغ مرا از من میگیرد تمام لحظه هایم ،، تمام نوشته ها و صفحه به صفحه ی این تقویم ...

نمیدانم چرا قانون شده است که باید نیمه شبهایم خالی باشند ..! تنهائی ام در و دیواری نداشته باشد..

بهار هم دارد میآید که با من نسازد...

چقدر هوس خاطره میکنم این روزها...

************************

خدایا لبخندهای تمام نشدنی میخواهم از تو در این روزهایی که  در راهند برای دوستانی که دوستشان

دارم  و هم آنانکه سالهاست با لبخند غریبه شده اند...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط زمستون|

عادت کرده ام به باران، به بوی خاک،  عادت کرده ام به گرمای عذاب آور تابستان، به دلتنگیهای

تمام وقت بهار، عادت کرده ام به ماه، که نگاهم را تماشا کند، به آسمان که مرا یاد کودکیهایم

می اندازد، به ابرهای سیاه وقتی که میدانم بارانی خواهد بارید، عادت کرده ام به فکر کردن به روزی

که سخت گذشت و پر از بغض و شاید کسی نفهمید، عادت کرده ام به خنده هایی که بدانم صادق اند..

به نگاه مهربانی که مرا کمی حتی کمی آرامتر کند.. من عادت کرده ام به یک بستگی، دلبستگی،

که بهانه اش خنده ای دلیلش نگاه ساده ای... حرفهای صادقانه ای... با فرشته هایی که زمینی اند..

بی حساب دلبسته شده ام... مانده ام...!!

دلتنگ میشوم هر روز این روزها، راستش را بگویم گاه وقتها به این فکر میکنم که انگار عادت

کرده ایم به خدا، که همیشه وقت دلگیری انگار که باید باشد که اگر نباشد.. آخر اگر نباشد

بغضهایمان را پیش چه کسی میشود که جا بگذاریم حرفهایمان را پیش که باید بزنیم و نمیدانم آخر

پیش که باید از تمام این دلتنگیها بگوییم.. این روزها وقتی که خواستم وقتی که داشتم دور میشدم از

خود، که میخواستم دیگر نباشم.. که دیگر آنکه بوده ام نباشم.. تازه فهمیدم که انگار عادت کرده ام

به اینکه باشم که باشم و خووب باشم..

خدایا به بودنت عادت کرده ام به تمامی این حرفها.. من به این بودنها به خوب بودنها عادت کرده ام

و چه غربتی فرا گرفت دیروز مرا،،  وقتی از کنار زنی دست فروش که کنار خیابان نشسته بود و از

 سرما مچاله شده بود گذشتم و مهربان نبودم..! دلتنگ شدم.. دلتنگِ خود ..

خدایا اینجا هوا سرد است و در آستانه ی نیمه شب، جایی که بهار و زمستان را میشود همزمان با

تمام وجود فهمید،

خدایا میخواستم بگویم که اینجا کسی است: " دلتنگ، کمی غمگین، کمی دور، بی تاب،"

میخواستم بگویم که اگر شبی بود همین نزدیکیها همین روزها، دعایی، انتظاری، ما را هم نگاهی کن

و تو آن شبها مهربانتر بودی که در من بهانه هایی برای مهربانتر بودن داشتی...

خدایا...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط زمستون|

یکی بود، یکی نبود...

این روزها تازه معنای یکی بود یکی نبود ِ قصه های کودکی ام را

 میفهمم انگار هیچکس هم که نباشد ٬ تو هستی

تو هستی و به اندازه تمام کسانی که میتوانند نباشند

برایم نقش بازی میکنی ...

باش تا پایان قصه ام دیگر مانند قصه های کودکی

بالایش ماست و پایینش دوغ و آخرش دروغ نباشد ...

میدانی نازنین ؟؟؟   کاش با سر رسیدن این قصه ٬

کلاغ هم به خانه اش رسیده باشد...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط زمستون|

میگویند آدمی به خدا نزدیک است ... بسیار نزدیک ،، هرگاه که اندوهگین باشد

هر گاه که به شدت اندوهگین باشد...!!!

دردها اوج رسیدنها را رقم زده اند.. دردها همیشه بوده اند.. و همیشه ما را به

لطافت کشانده اند.. و همیشه ما را ساخته اند.. با اینکه همیشه با ما نساخته اند ...

وسیع باید بود بیشتر از آنچه میتوان انتظار داشت...

گاه باید بدون هیچ انتظاری وسیع بود .. خوب بود و حتی بیشتر....

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط زمستون|

راست گفتی که: همیشه.... همیشه.... همیشه...

همین کلمه است که مرا خسته کرده و تو را دلگیر...

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط زمستون|

برای تلخ شدن کامم و سوختن قلب به جای زبان همین شیرینیها و چای که برایم آوردی مرا بس...

من شیرینی را با محبت وعشق به تو دادم، تو همان را لبریز کردی از زهر و نفرت و پیشکشم کردی...

به خیالت اکنون حسابمان پاک است..!! اما کجا نفرت با عشق قیمتشان یکی ست.....؟؟

هنوز هم خیلی بدهکار مانده ای رفیقِ روزهای .... 

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط زمستون|

دیروز...

نسیمی می آید از لحظه های دور، من خودم را فراموش می کنم، دلبسته می شوم،

و تو می فهمی، و مهربانی می کنی،،با آوردن گلهایی که اکنون خشکیده اند،، پس از

قرنهای زودگذرِ ایام، در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش می کند در تار و

پود لحظه های من...تو می روی و فرار می کنی از حقیقت، از خاطره، از دلتنگی و ...

و طعم لحظه هایم  پیش میروند تا مرز پیر شدنِ نابهنگام!

امروز...

این روزها که نشسته ام درچارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...

این روزها که بی پروایی دارد امانم را می بُرد از درون...

این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا...

این روزها که بهانه گیر شده ام و روانداز بهانه، روی حرف هایم کشیده ام...

دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کاری ندارم!  هیچ وقت...

فردا...

من دارم به سوی خودم می روم، به سمت اراده...

من هستم و من ... و جاده ای رو به آفتاب و امید... و تو .. ؟؟؟؟ نمیدانم....!!

***************

حضورت مرا می شوراند و نبودت دلم را به شور می اندازد...

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط زمستون|

سلام ...

چقدر خوبه که آدمها همدیگرو درک کنند...!!

شبت روشن...

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط زمستون|

دل است دیگر .... کم می آورد گاهی ...

انگار اینجا مردم جز فراموشی رسمی ندارند .... چه رسم تلخی !!!

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط زمستون|

یا خدا ... ای حضور بیکران ...

خدایا سوگند... ،،، سوگند به زیتونِ صلح،، سوگند به قلمِ راستی و آزادی،، سوگند به هر

آنچه که بدانها سوگند خورده ای،،، من را شایستگیِ طلبِ شایسته بودن بیاموز...

به ساده ترین سوگند،،  که تو را به خودت قسم... یا خدا...

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط زمستون|

دیگر بس است میخواهم کمتر تصورت کنم.. کمتر به یادت بیفتم.. توهّم بزنم این منم که

دارم فرار میکنم نه تو... بروم و دور باشم از این زندگی.. از تو.. از هوای دوست داشتنت..

از نگاههای مهربانت که دیگر نیست.. از همدردیهایت که نمیدانم چند وقتیست نصیب که شده؟؟؟...

با خودم میگویم زمستان که برود برفها که آب شوند یک جارو که بخورند این خیابانها،، تمام این

قدمهایم، جای پاهایم، تمام با تو بودنهایم را خواهند برد...

تلنبار شده ام به روی هم،، سالهاست که تلنبار میشوم، سالهاست که در انتظارم اتفاقی بیفتد

جرقه ای آتشی  گرمایی بسوزاند! کناری بایستم و تماشا کنم تمام این بیهودگیهای نیم سوخته را

بادی بوزد و دود شوند تمام اینها این ترسها که با خود به این سو و آن سو میکشم..

رسم عجیبی ست زندگی... بودن و نبودن...!!

منی در این سوی دنیا زندگی را سر میکشم.. سرد است شب است و سکوت و برف و من ..

و فکر کردن به توئی که گاهی به تعارف سلامی و لبخندی میکنی.. توئی که هر روز داری دورتر

میشوی و انکار میکنی.. رسم عجیبی ست زندگی..  روزگاری میگفتمت خواهی رفت انکار میکردی!

حال میگویمت رفته ای و باز انکار میکنی ...

پنجره را باز میکنم تا سردم شود در این جهنم خاطره ها .. چراغهای روشن و خاموش همسایه ها

انگار شهر تنها مانده است و من هم... و من حجم این تنهایی را به آسمان میسپارم..

و خوب میدانم روزهای با هم بودنمان نفسهای آخر را میکشد...

یاد من باشد تنها هستم .. یاد من باشد تنها هستم..  ماه بالای سر تنهائیست...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط زمستون|

تظاهر کن.....

تظاهر میکنم....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط زمستون|

اینجا که نشسته ام برای هزارمین بار گم شده ام.... در همین مختصات... در همین لحظه ...

همین جا... دلگیر و دلتنگم با یه دنیا بغض.. از خودم دلگیرم که دلخور کردم مهربونی رو... 

توی این بغض و اَشکی بودنم،،،،  دلم سالاد ماکارونی هم میخواد....!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط زمستون|

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/72629347920327589352.jpg

به تربیت پسرانمان بیشتر توجه کنیم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط زمستون|

از دل افروزترین روز جهان ،     خاطره ای با من هست ،     به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز ،    گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .    گل یاس ،

عشق در جان هوا ریخته بود .    من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود

**********

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های !

بسرای ای دل شیدا ، بسرای .     این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای !  آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،

روح در جسم جهان ریخته اند ،     شور و عشق تو برانگیخته اند ،

تو هم ای مرغک تنها بسرای !      همه درهای رهایی بسته ست ،

تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای !    بسرای ... >>

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !

در افق ، پشت سراپرده نور..      باغهای گل سرخ ،

شاخه گسترده به مهر ،              غنچه آورده به ناز ،

دم به دم از نفس باد سحر ؛      غنچه ها می شد باز .     غنچه ها می شد باز ،

باغهای گل سرخ ،    باغهای گل سرخ ،  یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !

چون گل افشانی لبخند تو ،   در لحظه شیرین شکفت !

خورشید !    چه فروغی به جهان می بخشید !     چه شکوهی ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !

*************

دو کبوتر در اوج ،      بال در بال گذر می کردند .

دو صنوبر در باغ ،  سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواند .

مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور..     رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق ،           در سراپرده دل

غنچه ای می پرورد ،          - هدیه ای می آورد -    برگهایش کم کم باز شدند !

برگها باز شدند :

- « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !

با شکوفایی خورشید و ،       گل افشانی لبخند تو ،      آراستمش !

تار و پودش را از خوبی و مهر ،   خوش تر از تافته یاس و سحر بافته ام :

« دوستت دارم » را     من دلاویزترین شعر جهان یافته ام !

************

این گل سرخ من است !   دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق ،

که بری خانه دشمن ! که فشانی بر دوست !

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !

در دل مردم عالم ، به خدا ، نور خواهد پاشید ، روح خواهد بخشید . »

تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !

این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ،  نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !

« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

فریدون مشیری..

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط زمستون|

خواستم بگویمت که...... اما بگذریم گاه وقتهایی هست که نوشتن هم سخت میشود...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط زمستون|

مرد که گریه نمیکنه،،،، سیگار میکشه....!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط زمستون|

امروز تقویم کمی مرا دلتنگ کرد ... کمی هوایی... کمی غمگین... کمی شاعر...

روزهایی که میروند... روزهای باهم بودن.... 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط زمستون|


آخرين مطالب
»
»
»
» نوشته شده توسط سایه..
»
» برای خدا...
»
»
»
»
Design By : Pichak